زندگی من
زندگی باید کرد گاه با یک دل تنگ گاه با یک گل سرخ...⚘

دستگاه اینده نگر ...

یادمه وقتی بچه بودیم توی کارتون هایی که می دیدیم یه دستگاهیی داشتن که با اون با اینده میرفتن و یا بالعکس به گذشته میرفتن و می دیدن چی شده و چی قرارعه بشه...

منم الان دقیقا دلم یکی از اون دستگاها میخواد که ایندم رو ببینم و بگم واووو ی شده...

پوووووووووووفففففففففففففففففف

میخوام زندگیم رو مدیریت کنم و این 3 سال که یکی از مهم ترین سالهای زندگی ام هم هستن رو طلایی سپری کنم...

خدایا کمک کن که به تموم اون چیزایی که میخوااام برسم ...

 

 

به امید موفقیت...

♥ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۸ ساعت 23:17 توسط Roya:

امشب 1398/4/30

صب ساعت 11 از خواب بیدار شدم و دیدم خواهرمم خوابه و تازه بلند شده و مشغول کار داره منم مشغول فکر کردن شدم  به اینکه چی فکر میکردم و چی شد؟ ...

به اینکه همش تو فکر رشته تجربی شدم و الان باید برم انسانی...

اما خب دیگه شاید اینم یک چالش دیگه تو زندگیم باشه... شاید اگه موقعیتش رو داشتم و میرفتم تجربی اینده خوبی در انتظارم نبود و من توی انسانی موفق بشم...

برا نهار زنداداشمم اومد بالا داداشمم رفته یه شرکت تو تهران که درامدش توپه و رفته کار رو ببینه...

بعد نهار یکم درس زبانم رو خوندم و خودم ساعت 5 خودم و اماده کردم و با خواهرم و زنداداشم رفتیم بازار و از اون ور من رفتم کلاس ریاضی درباره تصمیمم مشاوره بگیرم و بعدش هم رفتم به کلاس زبان و اومدم خونه و الانم که خدمتتونم و دارم تایپ میکنم...

 

♥ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۸ ساعت 23:1 توسط Roya:

امروز شنبه  1398/4/29

سلاممم بر شما عشقا امیدوارم حالتون توپ توپ باشه

 

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم دیدم خواهرم داره پیازچه خورد میکنه چون قرار بود نهار مامانم کلانه درست کنه...(کلانه یه غذای محبوب ما کرد ها هستش که موادش ارد و اب هست که با اون خمیر درست میکنن و خمیر رو پهن میکنن و پیازچه خرد شده رو یه ور خمیر میریزن و ور دیگه خمیر رو روش قرار میدن بهد اون رو روی ساج میزارن که بپزه...بعد با کره اون رو چرب میکنن و میخورن خیلی لذیذه توصیه میکنم که حتما با دوغ بخورید عالیهههههه)

ساعت12 بود که مادرم اومد و کلانه رو درست کرد که من 4تا خوردم البته من خیلی دوس دارم برا اونه ولی شما اگه خوریدین ممکنه با یدونه یا 2تا  هم سیر بشید...

توصیه میکنم که اگر به سنندج اومدین حتما سراغ کلانه فروشی رو بگیرین و امتحانش کنید

توجه: این غذای خوشمزه اکثرا توی فصل بهار هست ولی کلانه فروشی ها ممکنه زمستون ها هم گفتن گفتم اینو داشته باشین...

بعد اینکه کلانه رو زدیم تو رگ ساعت 2 بود که رفتیم اتاق یکم خوابیدیم و ریلکس کردیم چونکه قرار بود بریم خ.نه اون یکی خواهرم چون این خواهرم ساری زندگی میکنه و اومده بود به همه سر بزنه و جمعه برمیگرده ساری...

خونه اون خواهرمم حال کردیم بد نبود و کلی با بچش بازی کردم و خوش گذشت الانم که همین لحظه رسیدم خونه گفتم بنویسم...

♥ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۸ ساعت 0:53 توسط Roya:

کسی هست وبلاگ نویسی حرفه ای باشه؟

سلام دوستان کسی هست وبلاگ نویسی حرفه ای باشه ...

 

 

لطفا اگه کسی هک یا برنامه نویسی هم بلده بگه مرسی...

♥ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 13:32 توسط Roya:

کسی ک گفته معلولیت محدودیت نیس گه خورده این و داشته باشین...

دیشب بعد اینکه موضوع سر کردن تو گوشی من مشخص شد خواهرام از تعیین رشته من پرسیدن و منم با خوشحالی گفتم که تجربی زدم و اونام گفتن که اشتباه کردی تو بخاطر دستت که معلولیت داره نمیتونی و اینا...

منم خیلی ناراحت شدم و گفتم یعنی چی اخه من بدبخت 3 سال بکوب درس خوندم اونام گفتن که کلی تححقیق کردن و دارن این و میگن و بد من رو نمیخوان ...

خیلی بهم برخورده بود و اینا گفتم لعنتیا دوستام دارن خودشون و برا تجربی میکشن بیارن بعد من اوردم و نرم؟ گفتن که تو برا مردم زندگی نمیکنی و اینا ...

منم قانع شدم و نمیخواستم 3 سال الکی از عمرم رو هدر بدم ...چون طبق تحقیقاتشون فقط  رشته انسانی دارای محدودیت برا معلولان نیس و من با اینکه معلولیت دستم خفیف هعم بود نمیتونم برم و گفتن در رشته تجربی باید دارای سلامت کامل جسمانی و روانی باشی..

من وقتی که داشتم به دنیا اومدم چون وزنم 4 کیلو 100گرم بود دکتر گردنم رو کشیده بود و رگ اعصاب دست چپم قطع شده بود و من توی برنامه ایندم هست که ازش انتقام بگیرم...

چونکه اون لعنتی باعث همه الین بدبختیاسی منه ...

باعث اینکه توئ بچگی همه منو مسخره کنن و نتونم برمک رشته تجربی ولی این رو هم میدونم که من برم انسانی هم غوغا به پا میکنم...

 

♥ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۸ ساعت 22:56 توسط Roya:

خواهرام زیر زبونمو کشیدن... اما خوشحالم

ما خانوادمون 6 نفره و 5 تا خواهر 1 برادر خیلی خیلی هم باهم صمیمی هستیم ...

با اینکه اختلاف سنیم با خواهرام زیاده اما خیلی با هم مچ هستیم و با هم صمیمی و اونا همیشه میخوان من توی درس و تحصیل بهترین باشم و از بابت داشتن همچنین خواهرایی و برادرم خوشحالم ...

یکی از خواهرام  شهر خودمون یعنی سنندج زندگی نمیکنه و ساری هست چون موقعیکی که دانشجو بود همونجا تحصیل کرد و لیسانس و فوق لیسانس و هم همونجا گرفت و اینکه 2 سال پیش هم شوهر کرد و دنبال اینه که دکتراش رو هم بگیره و یکی دیگه از خواهرام لیسانس اقتصاد داره و دوتا خواهر دیگمم که دیپلمن و برادرمم همینطور...بگذریم...

دیشب که نوشته جدید وبلاگم و تموم کردم همش سرم تو گوشی بود و اینا و شب دوتا خوارم نرفتن خونه خودشون و اینجا بودن و خلاصه حسابی سین جینم کردن که چرا همش سرت تئ گوشیه و اینا و اگه دوس پسر داری و اینا بگو تا جلوگیری کنیم و جلو ضرر و هرموقع بگیری منفعته و انقد گفتن گوشیتو بده ببینمیمو اینا که دیگه قضیه اینکه پسرخاله پیشنهاد داده و اینا رو گفتم و تمام و اونا هم گفتن اون اصلا در حد تو نیست و تو لایق بهترین هایی اون یه پسر احمقه و بدرد تو نمیخوره و تو فقط باید بفکر درس و اینا باشی و منم با کمال میل پذیرفتم...

و بار دیگه خوشحال شدم ک انقد بفکرم هستن...

♥ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۸ ساعت 22:55 توسط Roya:

وااااااااایییییی بهم زنگولیدددددددددددد

امروز صبح خیلی سرم شلوغ بود همون کله سحر رفتم کلاس زبان و ساعت و بعدازظهرم که رفتم کلاس ریاضی خیلی خسته بودم...

دیگه وقتی خونه هم رسیدم دیگه سروقت گوشیم نرفتم ... همش پای لپتاپم بودم ...

بعد سه چهارساعت دیدم یه شماره ناشناس 3 بار برام زنگولیده...

منم به خواهرم گفتم یه شماره ناشناس هی بهم زنگ میزنه گفت بده من جوابشو بدم منم گفتم ولش کن شاید یکی از دوستام باشه ...زنگیدم بهش دیدم یه پسرش  و صداش خیلی شبیه پسرخالم بووود...

از استرس و البته هیجان دارم میمیرمممم...

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۸ ساعت 23:43 توسط Roya:

پسرخاله

دقیقا چند ماه پیش بود که پسر خاله م رو توی گروه خانوادگی اد کردن ...

پسرخالم یه سال از خودم بزرگتره و قبلا بنظرم پسر خوبی بود و میتونم بگم عشق دوران کودکیم بوده پسر خوبیه ... توی گروه خانوادگی از بس باهام حرف میزد زیاااااااددددد

از بس باهم حرف میزدیم که صدای دختر خاله و پسرخاله های دیگم در اومده بود ...

یروز تو گروه گفت که یکیو دوس دارم برو بهش بگو و اینا اومده بود پی تلگرامم...

منم گفتم اوک ایدیشو بده برم ولی خدا میدونه تو دلم چی میگزرید ...ایدی رو ک دیدم گفتم ایسگام گرفته اخه ایدی دیگه خودشو داده بود و اینا منم که گفتم بزار به این بازیش ادامه بدم.

رفتم سلام کردم و اینا هی ازم میپرسید خب پسر خالت چطور پسریه و اینا منم فقط میگفتم پسر خوبیه ...

تا اینکه دیگه با اون اکانتش حرف نزدم و خودش اومد گفت که خواسته نظرم رو درباره خودش بدونه ...

منم که یه ته دوس داشتنی برام مونده بود راذستش رو بخوایین من  از زمانی که کلاس ششم تا وقتی که کلاس هفتم رو تموم کردم دیوونه وار بهش فکر میکردم  ولی دیگه تصمیمم رو گرفته بودم و فراموشش کردم تا همین چند ماه پیش که تو تل دیدمش... 

 

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۸ ساعت 18:50 توسط Roya:

مدرسه نمونع!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بلاخره با هر بدبختی که بود امتحانات نوبت دوم رو هم تموم  کردم 

خیلی خوشحال بودم چونکه معدلم بیست شده بود و حالم بهتر بود تا دیروز هم استرس انتخاب رشته رو داشتم که اونم رفع شد چونکه هر 3 شاخه نظری رو اورده بودم و هر کدوم که عشقم میکشید میتونستم برم

ولی الان یه استرس داشتم اونم برای جواب ازمون مدرسه نمونه بود!

برام دعا کنین نمونه رو بیارم انقد حالم بدع کع نگوووووووووووووو

امیدوارم قبول بشم تا هم کون حسودااااام بسوزه و هم اینکه یه فضای بهتر گیرم بیاد چون این سه سال باقی مونده رو میخوام بترکونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۸ ساعت 14:44 توسط Roya:

تولدم

امروز تولدم بود راستش رو بخواین انقد درگیر امتحانات کلاس نهم بودم که اصلا یادم رفت که تولدمه چند روز قبلش خواهرم که بهم زنگ زده بود و گفت کمتر شیطونی کن چند روز دیگه به دنیا میای فهمیدم تولدم نزدیکه!

صبح که از خواب پاشدم دیدم ساعت 11س موهامو شونه کردم و دراز کشیدم باید بگم من موهامو همیشه یعنی از وقتی که یادمه کوتاه میکردم ! دلیلش این نیست که از مو خوشم نمیاد اصلا منم دخترم با احساسات دخترونه ! دوس داشتم موهام تا رو کمرم بیاد و لاک بزنم ولی هیچوقت از این کارا نمیکردم چون نمیشد ! یعنی میشد اما خب خودم نمیتونستم!

♥ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 14:55 توسط Roya:

Design By : Bia2skin.ir