زندگی من
زندگی باید کرد گاه با یک دل تنگ گاه با یک گل سرخ...⚘

چقد خوبه مستقل بودن!!!

چقد خوبه خودت همه چی داشته باشی و مستقل باشی!

پول. کار . خونه. ماشین.

چقد خوبتره که بتونی به همه ثابت کنی که میتونی!!!!

تمام تلاشم رو میکنم به اون چیزایی ک توی ذهنمه برسم!

به یه جایی که دیگران کارای من و برای هم تعریف کنن و بگن واووو ایول کاش مثل اون بودیم!

اینکه انقد خودمو بالا بکشم که خیلیا که منو باور نداشتن کارشون گیر من باشه!

 

و در آخر اینکه!!!

.

.

براشون الگو باشم نه درس عبرت!  :)

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 4:35 توسط Roya:

دنیای ما شهرستانیا :)  ? :/

چقد دنیای ما شهرستانیا محدوده !!!

چقد ذهنامون فراتر از یه زندگی سادع و آبروداری نیست!

چقد داریم برا مردم زندگی میکنیم؟!

من از بچگی کلا خیلی شهرای بزرگ رفتم و دور زدیم ولی اونموقع درک و فکر الان و ک نداشتم...

الان میبینم که ما شهرستانیا داریم از تموم زندگیمون میگذریم برا دیگران! برا اینکه شهرامون کوچیکه یه قدم کج بردار همه شهر فهمیدن...

چقد پیشرفتامون محدود!!! 

چقد زنامون محدودتر از محدودن!!!! چقد مردسالاریه اونجاها

ولی  اینجا آزادتری ...  جای پیشرفتت بیشتره ...

اما خب خیلی دردسرهای دیگه هم ایمحا داره ک ...

ولی خب ... در هر صورت شما و من نمیتونیم توی شهر کوچیکمون بجنگیم تا مردمش درست شن! چون جامعه اونجا کوچیک و مردسالاره و مردامون همین سبکه زندگی رو دوست دارن! پس بهتره بریم یه شهر بزرگتر تا پیشرفت کنیم

خواهرم میگفت تو الان نوجونی چرا اینطوزی هستی! ولی شاید گذشت زمان کاری کرده ک یادش برع ما تو شهرمون اینچیزا نداشتیم و ...

ولی خب هرچیری یه تجربس و ب خاطره تبدیل میشه...

 

 

♥ نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 3:41 توسط Roya:

من در شمالگردی :)

سلام سلام! 

پنجشنبه ساعت  13:00 داداشم منو با ماشینش رسوند ترمینال! البته مامانمو زنداداشمم اومدن...(حس میکردم دارم میرم سفر قندهار😂😂😂)

ساعت 14:00 حرکت کرد اتوبوس و ساعت 3 شب رسید ساری! خدایی کمرم خورد شد . 

تو راه هم هربار اتوبوس تو ترمینالا وایمیستاد میرفتم پایین و یکم خرید میکرپم برا خودم!

ساعت 3 صبح که رسیدم ساری خواهرم و شوهرش اومدن دنبالمو رفتیم خونشون و یکم غذا خوردم و خوابیدم.

ساعت یک ظهر پاشدم از خواب . ساعت 14شد زنگ زدن به دوستاش ک کلا اکیپن رفتیم جنگل

کنار جنگل رودخونه بود یکم با سنگا سد درست کردیم آب اومد بالاتر هی میپریدیم توش!

بعدشم که بساط کبابو اینا....

تازه عرق و شراب و اینام زدن! ک من انقد اصرار کردن دو پیک زدم. 

خلاصه نشستیم حرف زدن و مسخره بازی تااا ساعت 11 شب

یازده هم راه افتادیم بیایم خونه دیدم وسط جنگل ریختن پایین آهنگ و تا آخر دادن بالا و رقص...

جالب اینجاس کوردا 4 نفر بودیم یه ترک و عربم داشتیم:)

خلاصه یه بار بندری رقصیدیم یه بار کوردی یه بار ترکی یه بار فارسی...

اومدیم خونه پریدیم حموم یه دوش گرفتین یکی از دوستامون اوند تا سه شب حرف زدیم بعد اونا رفتن خونشون.

صبحم ک رفتیم  خونه مادر شوهرخواهرم نهار اونجا بودیم بعدازظخرم رفتیم خرید با خواهرم. (مانتو و شلوارو و روسریو...) اینا خریدم الانم رسیدیم خونه:)

♥ نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 20:4 توسط Roya:

اولین سفر تنهایی :)

قراره اولین سفر تنهایی عمرمو تو 16 سالگی برم . دقیق ترش میشه  16 سال و دو ماهگی...

 

خونه خواهرم شماله ... ساری...

از هجده سالگی رفت اونجا برا دانشگاه و الانم که 32 سالشه دیگه همونجاس و ازدواج کرده. همیشه باا خانوادم میرفتم مسافرت و با دوستامم کلا درحد تو شهر ول خوردنی بیرون میرفتم. اما الان مادرم میخواد تنهایی منو بفرسته شمال

تا یه سال پیش خیلی سختگیر بود حتی شبا نمیذاشت خونه کسی تنها بخوابم . اما الان شاید فهمیده بزرگ شدم و میتونم از خودم مراقبت کنم...

حالا کاری به اینچیزا ندارم... مهم فرداس که میخوام برم. پدرمم موافقه و میگه دختر باید مستقل و زرنگ بار بیاد... فقط برا کرونا یکم نگرانه اما خب...

با اتوبوس میرم ... با وی آی پی کمترم نمیرم والا وی ای پی ها خیلی راحتن... 

داداشم با ماشینش قراره منو تا ترمینال ببره و از اونا هم میرم یوری استرس دارم اما خب هیجانم بیشتره...

 

 

شاید بگید اینو نگا کن دیگه با اتوبوس میری یجوری نوشتی سفر تنهایی... اخه از شهر ما یعنی از کردستان میخوام برم شمال اونم تنهایی حق بدین خو

 

اولین سفر تنهاییتون و چندسالگی رفتین؟ تعریف کنید

♥ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 14:56 توسط Roya:

دختر مو کوتاه

 40 روز پیش بود که موهامو پسرونه کوتاه کردم. همین چند روز پیشم بازم رفتم ارایشگا بازم کوتا کردم

مدل باحالی زدم.

کاش از دست روسری هم خلاص میشدیم. گرما روسری مانتو 

اصلا حوصله اینچیزا رو  ندارم. هههههه 

کاش میشد با تیشرت رفت بیرون

یه تیپ راحت و بیرون بودی مثل پسرا والا چیه باید خودمونو حبس کنیم و...

اما خب چاره ای نداریم توی یه جای عقب مانده زندگی میکنیم و مجبوریم

♥ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 23:38 توسط Roya:

دلم گرفت یهویی

دلم گرفت ...

نمیدوم چرا؟ حس و حال بدی دارم. شاید یه حسی شبیه تنهایی یا نمیدونم. 

دو روزه سمت کتاب درسسی نرفتم. دلم نمیره سرش که بشینم درس بخونم.

کسی یه بچه ای و دارم که تو پاساژ چادر مادرشو گرفته و هی به وسایلا نگاه میکنه اما وقتی میخواد یکی از وسایلا و به مامانش نشون بده می بینه چادر یکی دیگه و گرفته. و گم شده

دارم تو خودم گم میشم...

حالم اصلا خوب نیست

 

♥ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 23:33 توسط Roya:

دنیای سوفی

دو روز پیش رفتم کتابفروشی برادر زن داداشم و کتاب دنیای سوفی رو اوردم...

روز اول فقط تونستم 170 صفحه بخونم ولی امروز از خود صبخ تا الان چشمم تو صفحه هاشه و الان کتابو کنار گذاشتم! صفحه 393بودم کلا 600صفحه س.

رمان آموزش فلسفه و تاریخ فلسفه همراه با داستان یه دختر در آستانه پانزده سالگی میشه یه شاهکار...

وااییی نمیتونسم یه لحظه صبر کنم برای خوندن !

حتی مادرم میگفت بیا چای بخور یا چیزی نمیرفتم یا کتابمم میبردم در حال چای خوردنم چشام روش بود

یاستین گوردر واقعا تواکثر کتاباش از نوجوونا استفاده میکنه و این آدمو مجذوب میکنه

 

♥ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 1:23 توسط Roya:

کتابا رو خریدم

امروز ک رفتم بیرون کتاب کیمیاگر همون قیمت 40تومن گرفتم

17دادم کتاب آشنایی با نیچه

و چشمم افتاد به شازده کوچولو که پارسال خوندمش ولی حیفم اومد توی کتابخونەم نباشه اونم خریدم و برگشتم خونه

♥ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 1:12 توسط Roya:

امروزز

امروز ساعت 12:30 از خواب پاشدم

البته اونم با صدای زن داداشم داداشش کتابفروشی داره اینم باهاشون شریک و اونجاس ... بهش گفته بودم کتاب کیمیاگر و تونست برام بیاره.

البته دوبار دیگه توی همین سال این کتاب و خوندم. یه بار به صورت پی دی اف یه بارم به صورت فایل صوتی گوش دادم. 

قیمتشو نگا کردم بخرم زده بود 40 هزار دلم نیومد ولی خیلی دلم میخواد داشته باشمش... ولی یه کتابفروشی هست فکر کنم کتابشو داشته باشه کتاب قدیمی تره ولی خوب همونه و ارزون تره خخ باید جوری برم زنداداشم نفهمه بگه چرا نیومد کتابفروشی ما باید زرنگ باشیم پول الکی به کسی نمیدم.

دوتا کتابم  پیشمه که یکیش رمان غرور و تعصب نوشته جین آستین که فوق العاده بود باید دو سه ساعت دیگه رفتم بیرون ببرم پسش بدم به کتابخونه

از اونورم برم قلمچی یه سر ببینم چخبره جمعه آزمون دارم. تابستونم خودمو راحت نمیزارم. 

بعدشم برم بازار مادرم یکم خرید داره انجام بدم. بعدشم بیام خونه بشینم سریالامو ببینم اخر شبم بشینم بای سومین بار کیمیاگرو بخونم هرچند از ظهر که کتابو اورد صفحه 80 م الان

 

♥ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 15:53 توسط Roya:

حرف های مادرم...

پارسال پسر خالم که دوسال از من بزرگتره بهم پبشنهاد دوستی داد. وقتی بچه بودیم فکر میکردم سر به زیرترین و مودب ترین پسر تمام خاندانه.

اما خب خیلی تغییر کرده بود .دیگه اون بچه 6 ساله پاک و ساده نبود. یه پسر نوجوون پررو و درس نخون بود و اصلا با روحیه من که کلا سرم تو کتاب و درس بود جور در نمیومد. یه مدت تو تلگرام به بهانه اینکه تو دخترخالمی خب میخوام بهت پیام بدم باهام درارتباط بود و کلا ذهنم درگیر بود و همش سرم تو گوشی...

تا اینکه قاطی کردم و گفتم اخه تو چی فکر میکنی بهم پیام میدی ودفعه دیگعه مزاحمم شی به خواهرم میگم...

فردا شبش خواهرم گیر داد گوشیتو باید بدی ببینم چی توشه و منم مجبور شدم بهش بگم.

الان یکی دو ساله بنظرم خواهرم همون موقع به مادرم گفته چون چند ماه یکبار بهم یه تیکه میندازه که من خودمو میزنم به کوچه علی چپ

امروزم یچیزی گفت کع مطمعن شدم که میدونه دیگه...

هرچند من اصلا اهل این مسخره بازیا نیستم و چسبیدم به درسم. چون دوسال مونده تا رستگاری

هعیییی کنکور و بدم راحت شم. فکرشو بکن یه رتبه خوب و یه دانشگاه خوب چش خیلیا درمیاد

این دوسال مثل یه سرمایه گذاریه ... باید بهترین خودمو نشون بدم

به امید موفقیت

♥ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 0:49 توسط Roya:

امروز

امروز تا ساعت 12 خوابیدم چون دیشب تا ساعت 1:30 داشتم درس میخوندم.

نهار هم که مادرم مغازه بود ساعت 13:30 اومد خونه . حس نهار درست کردن نبود من رفتم یه لقمه نون و پنیر و گردو گرفتم و صبحونه و نهار و یکی کردم.

عصررو هم که با خواهرم رفتم دکتر تا خواهرزادم و بگیرم اون بره داخل حدود نیم ساعت توی حیاط مطب بودیم وانواع دلقک بازیا رو دراوردم تا این بچه گریه نکنه

شبشم که خواهرم و برادرم اومدن خونه ما و تا الان که دارم مینویسم اینجا بودن و بعد رفتن.

 

♥ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 0:28 توسط Roya:

اههههه

خخخخخ شانسو نگا توروخدا 00:1 شده

♥ نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 0:1 توسط Roya:

ویییی ساعت 00:00

00:00

 

♥ نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 0:1 توسط Roya:

امروز و امشب

صب که تا ساعت 12 خوابیدم

بعدشم ک نشستم پا نت تا 6

6 رفتم مغازه پیش مادرم تا 8:30 که پدرم اومد رفتیم فوریخرید وسایل خونه و 9 برگشتیم...

مادرم شام و حاضر کرد منم تا ساعت 11 دوتا سریال دیدم الانم تازه برگ

شتم خونه یه ساعت پیش با داداشم دو نفری با ماشین رفتیم یه گشتی تو شهر زدیم و یه بلالی خوردیم...

 

همه این اتفاقا اتفاد اما حس میکنم یچیزی تو زندگیم کمه...

نمیدونم چی؟

ولی هرچی هست کمبودشو احساس میکنم. شاید برای سن و سالمه که اینطوری ام نه؟؟

نمیدونم

♥ نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 0:0 توسط Roya:

قالب جدید وبلاگم چطوره؟

دوستایی که قالب قبلی وبلاگمو دیدن ... این جدیده قشنگه یا قبلی؟

 

♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 15:43 توسط Roya:

کتابخانه صوتی درست کنم :|

دارم کتابهایی که دوسشون دارم و قبلا خوندم و با صدای خودم دوباره از اول میخونم و تبدیل به کتاب صوتی میکنم... و میزارم تو کانال مدرسمون...

هم سرگرمم هم رو صدام کار میکنم.

الانم امروز دو قسمت از کتاب کیمیاگر و فایلشو ضبط کردم

♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 15:29 توسط Roya:

Design By : Bia2skin.ir